تبليغاتX
لالایی بیداری

آهو مي داند كه بايد از شير سريعتر بدود، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد. مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ...، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب برخيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12:58  توسط مريم | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12:57  توسط مريم | 
"شما زیر لباسهایتان

تنها و عریان نشسته اید

می فهمید؟

مهم نیست

کافی است قلم را بردارید

پیچ رادیوتان را بپیچانید

یا دکمه تلویزیونتان را فشار دهید

ارتباط برقرار می شود اما

باز هم شما

تنها و عریان

زیر لباسهایتان نشسته اید"

 

بابک بهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:47  توسط مريم | 
حالم از همه چی بهم می خوره....

حتی خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:45  توسط مريم | 

به خونه که برسم مطمئناً از دیدن کسی خوشحال نمی شم.تا آخر شب لبخند از صورتم محو نمیشه و زمانی که همه خوابیدن و تنها شدم  کلی موزیک گوش می کنم و یه لیوان پر compari می خورم  و با خیال راحت یه سیگار روشن می کنم. قبل از خواب هم در حسرت مسیج دادن به تو و گفتن شب بخیر چشمامو می بندم.

خواهش می کنم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:24  توسط مريم | 
اگر این اشک لعنتی بذاره٬ این روزها بیشتر می نویسم....برای جای خالی تو... برای دل خودم...برای سوالهای بی جوابم... برای نمیدانم چه های امدن و رفتن مان......
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:40  توسط مريم | 
پنجره را باز می کنم.

 بوی تند عشق آدم های دیگر به هم توی صورتم می خورد.

 پنجره را می بندم.

 به جوانیم و آرشیو موسیقی ام و موهایم که که حالا روی گردنم سر می خورند دل خوش می کنم.

 و تا پایان روز این پروسه دوازده بار تکرار می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:54  توسط مريم | 
شنیدی میگن زیره بارون هر دعایی بکنی برآورده می شه؟

تمام این چند روز فقط برات دعا کردم....

خدایا! دلشو از اینی که هست آسمونی تر کن......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:50  توسط مريم | 

وقتی آدم کاملاً تنهاست و در به روی خود بسته است، به چه درجه ای از آزاد شدن از قید همه چیز میرسد!

اطاق بوی خاکستر سیگار و الکل گرفته، همه جا خاکستر ریخته، خودم کثیفم، ملحفه ها کثیفند، آسمان هم در پشت شیشه های کثیف، کثیف است. این کثافت مثل پوسته ای مرا محافظت می کند. لغزیدن به دورتر در عدم چندان مشکل نیست، لغزیدن تا جایی که بازگشتی در کار نباشد، ولی نمی خواهم، نمی خواهم!

 

وانهاده/سیمون دوبووار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 16:28  توسط مريم | 
خداحافظ

رویای شیرینم.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:48  توسط مريم |