تبليغاتX
لالایی بیداری
ادم دیگه! میتونه بعد از ساعت سه صبح٬ ژاکتش را بندازه روی دوشش٬ بشینه روی بالکنی اتاقش٬ معجزه خاموش داریوش را گوش کنه٬ به سیگارش پک بزنه و خیره بشه به صفحه تلویزیون خانه پیرمرد همسایه و فکر کنه...انی که ساعت سه صبح داره پری دریایی و شبکه دیزنی نگاه میکنه هم ادمه! یه پیرمرد تنها...که شاید دلش گرفته باشه

ادمه دیگه! می تونه توی شناختن خودش بمونه! توی خواسته ها و نخواسته هاش بغلته...از گذشته و حال واینده ٬ برسه به حوالی ساعت سه صبح... و دلش بگیره

بی خوابی بیداد میکنه...فکر و ذهن درگیر همهمه است... خیال از رفتن و نرسیدن خسته... دل گرفته... و یک عالمه اعداد و ارقام جلوی چشما رژه میره که هی هی!!! تو چه بخوابی چه نخوابی... فردا کلی کار روی سرت ریخته
امشب بدترین شب عمرمه
خدایا ازت ممنونم که همه چی میگذره
(lutus)
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 3:12  توسط مريم | 

همین جا به همه ی کسانی که مطالب منو میخونن اعلام می کنم :

خواهشاً زمانی که یه سری به وبلاگم زدین و مطلب جدیدمو خوندین ,برای خودتون داستان نسازین و به خودتون نگیرین

بهتره که اول دنبال موضوع اصلی باشین

دیگه از من گفتن بود و از شما..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:17  توسط مريم | 

تا حالا شده بین دو راهی مونده باشی؟

تا حالا شده بخوای یه چیزی رو به خودت بقبولونی,سعی کنی, ولی تا همه چیز و برای خودت ساختی در عرض چند ثانیه دوباره خراب بشه و بریزه بهم؟ 

تا حالا شده احساس کنی که شاید همه چیز اشتباه بوده و دلت بخواد که زمان برگرده به 4-5سال قبل؟

پ.ن:((خودت نمیخوای من خوب بشم))

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 8:14  توسط مريم | 

تو هم نتونستی طاقت بیاری

تو هم خسته شدی

منی که به تمام دلداری هات و حرفات دل بسته بودم,منی که از تو توی ذهنم دنیا رو ساخته بودم

همه چی خراب شد..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:29  توسط مريم | 

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر

می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از غم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره  آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:24  توسط مريم | 

فقط با سایه ی خودم خوب میتونم حرف بزنم

اونه که من رو وادار به حرف زدن میکنه

فقط او میتونه من رو بشناسه

اون حتماً می فهمه!

سایه ام را از تمام دیوارهای نم گرفته پاییز

سایه ام را از سنگفرش سنگی کوچه های تنها

میدزدم

سایه ام را برمیدارم با خود می برم

سایه ام را جایی پنهان میسازم

این بار دنبال سایه ای می گردم که بر سرم باشد

راستی سایه تو کجاست؟

هیچ وقت آن را بر سرم ندیدم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:44  توسط مهدی یزدانی | 

بهم قول دادی که انرژی مثبت بهم بدی نه اینکه رو اعصابم پیاده روی کنی !!!!!!!

خواهشاً اشتباه نگیر

مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:3  توسط مريم | 

«انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد. در اوج خواستن نمی خواهد.. در اوج تمنا نمی خواهد. او دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند..»

خدایا!من خوبم....

میتونم خوب باشم....

میتونم عاشق باشم.....

میتونم شاد باشم.....

میتونم مثل همیشه تو رو دوست داشته باشم......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 14:1  توسط مريم | 

تا حالا کسی بهت گفته:

میتونم یه پیشنهاد بی شرمانه داشته باشم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:53  توسط مريم | 

داری ازم دور میشی....هر چی صدات می کنم صدامو نمیشنوی....هر چی دستمو به طرفت دراز می کنم به دستت نمیرسه.... کم کم دارم فراموش می شم ....می دونم که مسبب تمام این تنهایی ها خودمم....می دونم که اذیتت میکنم...ازت میخوام مثل همیشه صبور باشی....مثل همیشه بهم آرامش بدی....مثل همیشه باشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:40  توسط مريم |