X
تبلیغات
لالایی بیداری

باران اینجا
فقط تو را می طلبد
آغوش من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:34  توسط مريم | 

این شبهای پاییزی رو باید با موهات حس کنی اون هم درست وقتی که سرت رو از شیشه ماشین آوردی بیرون و باد به سرعت میکوبونه توی صورت ات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:13  توسط مريم | 
روزهایی ست که نمیدانم چه می خواهم . این روزها می گذرند . روزهای بیست و چهار ساعته . اما یک روزهای دیگری هست ٬ که اصلا نمی دانم از خودم چه می خواهم . به طرز وحشتناک بدی ٬ نمی دانم که چه می خواهم . این روزها انگار نمی گذرند . در ذهنم کش می ایند...انگار که از ابتدای کوچه ای بی انتها ٬ نوک کلیدت را به دیوار بکشی و از صدای خش دارش ٬‌کلافه شوی...ساعتم دقیقه وثانیه هایش زیاد می شود....روزهایم بیشتر از بیست و چهار ساعت دارند به گمانم
این روزها ٬ از همین روزهای خش دار و بلند است . در روزهای خش دار و بلند ؛ حواسم پرت چیزهای بی خود و بی ربط می شود . در این روزهای طولانی ٬‌وقت کشی ها بیشترند انگار و عذاب وجدان همه این ها سنگین تر از روزهای دیگر است . از اینکه نمی دانم اصلا - خیلی زیاد اصلا - از خودم چه می خواهم ٬ کلافه می شوم . خسته می شوم ...در این روزها هرکاری که انجام می دهم ٬‌خوب نیست . بیهوده ست...بی ربط و بی نتیجه ! ؟
در این روزها برای همه کارهایم باید به خودم جواب پس بدهم و عذاب وجدان های سنگین تحویل بگیرم . این روزهایی که بلند و خش دارند ٬ این روزهایی که اصلا نمیدانم از خودم چه می خواهم ؛ روزهایی است که خودم را در ارزوهایم گم می کنم

این روزهایی که اصلا نمیدانم از خودم چه می خواهم ٬ دقیقا همان روزهایی است که از خودم همه ان چیزهایی را که میخواهم ٬‌میخواهم

انقدر فکرهایم -- همه فکرهایم ٬ خواسته هایم ٬ رویاهایم ٬ ارزوهایم ٬‌برنامه هایم...-- به ذهنم می ریزند که دست پاچه می شوم ٬ مضطرب می شوم ...نمی دانم کجای کارم . خودم را گم می کنم میان هجوم افکارم....بعد ٬ هرکاری که می کنم ٬ به نظرم اشتباه و بیهوده و بی وقت می اید . خودم را متهم می کنم ..تاوانش را ثانیه به ثانیه به خودم پس می دهم...گیج می شوم و مدام فکر میکنم  دارد دیر می شود

زمان در این روزها عرضش کش می اید و طولش کم می شود انگار . روزها با همه طولانی بودنشان ٬‌به نظرم اخر راه می ایند ...کم می اورم زمان را برای اینده ٬‌برای تصمیم هایم ٬‌ برای همه برنامه هایم
هی خیلی دیر میشود این روزها همه چیز

روزها که این شکلی می شوند ٬ حواسم مدام پرت ِ فرداها می شود . انوقت هرکاری که امروز می کنم ٬ برایم حکم گناه را دارد
روزهایی که همه چیز در حال دیر شدن است ٬‌لیست ارزوهایم بزرگ می شود جلوی چشمانم و نمی گذارد هیچ چیز دیگری را ببینم
انوقت نوشتن هم یادم می رود . کنار هم چیدن کلمات را فراموش می کنم . هرچه می نویسم ٬ اسمش می شود همهمه...همهمه کلمات !؟

ادم وقتی با دیگران درگیر است ٬ تکلیفش معلوم است . اما وای به حال روزی که سر خودت ! با خودت درگیر می شوی

این روزها خیلی سعی کردم حواسم را پرت هزار و یک چیز دیگر کنم و از ثانیه به ثانیه اش لذت ببرم ...در زمان حال زندگی کنم ! اما برای لحظه به لحظه اش ٬ تاوان سنگین و گیج کننده ای به خودم پس دادم

حالا در این اشفته بازار خیالم ٬‌می نویسم بلکه کوتاه بیاید این ذهن بی قرار من . باید بروم . دیگر فردا امده است اینجا

  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:1  توسط مريم | 
خیلی عجیب نیست که مجبور باشی همه راه را تنها بروی ...حداقل برای یک بازه زمانی !...باور کن برایم عجیب نیست ! اما ادم است دیگر...یک وقت هایی ٬‌دلش میخواهد که یکی باشد ...یک نفر ! فرقی نمی کند ٬ پدر ٬‌مادر ٬ برادر ٬‌دوست...یا...دلت میخواهد یک نفر باشد تا کمی بایستی ٬‌و تکیه دهی به شانه ای ٬‌کلامی ٬ حرفی یا نگاهی....سخت است که نزدیکترین ادم هایی که می شناسی ٬‌دورترین ادم ها باشند . همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت : تنها امده ام ٬ تنها می روم ...یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬‌کم میاوری ! ...دل وامانده ات یک نفر را می خواهد
این روزها ٬‌هرچه بیشتر در این راه ٬ تنها می روم ٬ بیشتر می فهمم چقدر از ان نزدیکترین ادم ها ٬ دورم

یک وقت هایی خوب نیست پشتت خالی باشد . خوب نیست کسی حرفت را نفهمد . خوب نیست برای چیزی که نمی دانند چیست ٬‌متهم ت کنند . خوب نیست ادم ها وقتی چیزی نمی دانند ٬‌قضاوت کنند ....خوب نیست ادم ها برای نبودن شان ٬‌برای جای خالی شان ٬‌بهانه بیاورند . یک وقت هایی اصلا خوب نیست
ادم یکه و تنها باشد ٬ پشتش خالی باشد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:59  توسط مريم | 

ای کاش لااقل مهربان نبودی

که مهربانیت را به حساب مهربانیت نمی گذاشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:58  توسط مريم | 

- آقای هامیل میگوید که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی بزند دیگر واقعا نمیدانم من چه میتوانم اضافه کنم. بشریت فقط یک ویرگول نیست، چون وقتی رزا خانم با آن چشمان جهودیش مرا نگاه میکند نه تنها ویرگول نیست، بلکه حتی تمام کتاب قطور زندگی است و من علاقه یی به دیدنش ندارم.
- وقتی آدم دل و دماغ ندارد، چیزهای خوب، خوبتر به نظر می آیند. اغلب متوجه این قضیه شده ام. وقتی آدم دلش میخواهد بمیرد، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر میشود.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 17:47  توسط مريم | 

گاهی اتفاقهایی باعث میشه بیشتر آدمهای دور و بر خودمون رو بشناسیم. اتفاقهایی که بعضی دوست ها رو دوست تر میکنه و بعضی دوستها رو از رده خارج میکنه، طوری که برن یه گوشه ذهنت که فقط خاک میگیره و اون آدمها رو کمرنگ تر و خاطره هاشون رو محوتر میکنه.
توی همین اتفاق ها هست که میفهمی بعضی ها ذاتا بی لیاقت هستند. همین بی لیاقتهای توهمی... همانهایی که چون خودشون از هر کارشان منظوری دارند و همیشه دنبال نقشه کشیدن برای گرفتن حال دیگران و توی دردسر انداختن شان هستند، توهم برشان میدارد که دیگران هم متقابلا همین کار را میکنند!
بعضی ها هم ذاتا بی اراده هستند. آدمهای بی اراده ای که در کمال حیرت همان آدمهای بی لیاقت به آنها صفت سیب زمینی و بی غیرت میدهند. آدمهایی که به نفسه خاله زنک و سوسن جون هستند و کارشان دخالت در چیزهایی ست که به هیچ وجه بهشان ربطی ندارد! آدمهای بی اراده ای که مثل عروسک خیمه شب بازی در دست این و آن میچرخند و چون گوشت شان زیر دندان آدمهای بی لیاقت است میشوند عروسک کوکی آنها!
آدمهای بی لیاقت تنها میشوند... آدمهای بی اراده بی اراده تر!
چند سال خوب است که از بین همه دوستهایتا بتوانید یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید که از کاهی کوه بسازد و چیزی که ارزش هیچ بحثی نداشته را آنقد بزرگ کند که همه را به جان هم بیندازد و خودش را مضحکه عام و خاص و همه دوستانش کند و از قضا جفت اش یکی از همین آدمهای بی اراده ای باشد که خودش را نخود هر آش میکند؟؟؟ هفت سال؟ هشت سال؟
چه قدر باید طول بکشد که یک آدم بی لیاقت توهم زده پیدا کنید وقتی چیزی را شروع میکند به آخرش نگاه نکند؟ شاید هم نگاه کند ولی نفهمد که با دردسری که درست میکند نه تنها خودش را کوچک کرده بلکه آن آدم بی اراده را هم جلوی تمام دیگران ذلیل و خوار کرده است؟
چه قدر طول میکشد که شما بفهمید این همان دوست جون جونی تان است که رگ گردنتان را هم به خاطرش میزدید؟ چه قدر طول میکشد تا بفهمید همه لیاقت دوستی را ندارند؟
هفت سال؟ هشت سال؟

تعطیلات آخر هفته در کمال حیرت پر بود از همین چه قدر ها... پر بود از شوک های ناگهانی... پر بود از ناباوری هایی که هنوز هم هستند؟ اینکه هنوز هم باور نمیکنم که این همان آدم است...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:55  توسط مريم | 
.
تنهایی از آن چیزهایی‌ست که آدم را از توو می‌خورد، ذره ذره…
آرام و آهسته، بیستُ چند ساله شدم…
.
.
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 15:49  توسط مريم | 

میدانی چه وقتی است که می فهمی یک زندانی واقعی شده ای؟

وقتی که یکهو به خودت بیایی و بیینی دقایقی که دستت را زیر چانه ات می گذاشتی و بی خیال، خیال پردازی می کردی را ازت دزدیده اند. نقطه ای که توسطش از دیگران متمایز می شدی، بزرگترین اسلحه ات، بالش شبهای کودکی ات را دزدیده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:10  توسط مريم | 

دلم رفتن به کافه آقای دامون را میخواهد. این که برویم بنشینیم رو به روی آقای دامون که عاشق قهوه سازش است و هی او با چشمهای مهربان اش نگاهمان کند و ما نفهمیم چرا همیشه لبخندهایش بوی شکلات میدهد! تو من را PaPa صدا کنی و من خوشحال باشم از اینکه نمیدانی این اسم از کجا مانده است روی من!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:55  توسط مريم |